قاصدک

aja aja fighting

کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت...

زمین از دلبران خالی‌ست یا من چشم و دل سیرم ؟


که می‌گردم ولی زلفِ پریشانی نمی‌بینم....!


خدایا عشق، درمانی به‌غیر از مرگ می‌خواهد...


که من می‌میرم از این درد و درمانی نمی‌بینم!




فاضل نظری


+ نوشته شده در شنبه 2 بهمن 1395 ساعت 08:08 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



روزی چند بار دوستت دارم !


تو باید می‌آمدی

تا جهان این‌قدر سخت نمی‌شد.

 

حالا هم دیر نیست

گاهی یک گل

بازیِ باخت را در دقیقه‌ی نَوَد

بُرد می‌کند!



+ نوشته شده در دوشنبه 27 دی 1395 ساعت 02:02 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



مثل نکته‌ای ظریف و ملموس....جاهای خالی‌ام را پُر می‌کنی…

محو چشمان تو بودم كه به دام افتادم

صید را زنده گرفتی و به كشتن دادی....



+ نوشته شده در شنبه 25 دی 1395 ساعت 08:36 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



دشمن جان خودم،تا به تو پرداخته ام...

آن یار نکوی من ، بگرفت گلوی من

 

گفتا: که چه میخواهی؟!

 

گفتم : که همین خواهم!

 

"مولوی"

 



+ نوشته شده در سه شنبه 21 دی 1395 ساعت 05:15 ق.ظ توسط تینار | نظرات()



زلف بر باد مده...

بگو به باد که موهات را نرقصاند

 

دلم قرار ندارد سری پریشان را

 

"ساجده جبار پور"

 



+ نوشته شده در دوشنبه 20 دی 1395 ساعت 01:53 ق.ظ توسط تینار | نظرات()



خرابم میکنی اما خرابی با تو می ارزد

همه رنج و محنت و غم ،همه درد و سوز و ماتم

 

سپه بلای عشقت چه به جان ما نشسته

 

"فیض کاشانی"

 



+ نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1395 ساعت 02:42 ق.ظ توسط تینار | نظرات()



به اختیار خودم در معامله ای فروختم به تو شش دانگ اختیارم را

بین پرسش های عقلی حیله گر 

عشق حتی با سکوت خود،مجابم می کند

"فریبا صفری نژاد"



+ نوشته شده در شنبه 18 دی 1395 ساعت 03:52 ق.ظ توسط تینار | نظرات()



با من جنگ داری ....چرا یقه ی چمدان را میگیری!

سوختم

ولی چه بیهوده

درست مثل سیگاری روشن

میان لبهای زنی كه

سیگاری نیست.

 

رضا كاظمی



+ نوشته شده در یکشنبه 9 آبان 1395 ساعت 10:51 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



....

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی تو یک پاییز ابرم ، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد

کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت 02:24 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



كنار قفسش پرنده صدایش نزنید!

ظرف های ظهر را شسته ام.

چای دم کشیده.

شام حاضر است.

تو فقط چروک درد را اتو بزن!

 



+ نوشته شده در یکشنبه 11 مهر 1395 ساعت 08:50 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



پس كى متولد خواهم شد؟

از خواب خسته ام

از خواب خسته ام

به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی،
برای زمان طولانی

شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد
کاش می شد سه سال یا شش سال
 یا نه سال خوابید

و بعد بیدار شد
نشد هم...
نشد...



+ نوشته شده در جمعه 19 شهریور 1395 ساعت 11:08 ق.ظ توسط همزاد | نظرات()



از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

آقای مولانا بدان از دست انسان ها

 

در آرزوی دوستی با دیو و دد بودیم!

 

"امید صباغ نو" 




+ نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور 1395 ساعت 04:20 ب.ظ توسط تینار | نظرات()



بی حوصله ام ...حال غزلخوانی من باش

هیچ چشمی بعد تو شعری به من القا نکرد

 

هیچ خطی غیر ابروی تو نستعلیق نیست!

 

"فائزه محمودی"

 

 



+ نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت 04:52 ب.ظ توسط تینار | نظرات()



از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام ....

 

تو را خبر زدل بی قرار باید و نیست

غم تو هست , ولی غمگسار باید و نیست

 

اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید ونیست

 

چو شام غم , دل اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم , نفسم بی غبار باید و نیست

 

مرا ز باده ی نوشین , نمی گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

 

درون آتش از آنم , که آتشین گل من

مرا چو پاره ی دل , در کنار باید و نیست

 

به سرد مهری باد خزان نباید و هست

به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست

 

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

 

کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده ی تو

به سان شبنم گل , اشکبار باید و نیست

 

رهی , به شام جدایی چه طاقتی است مرا ؟

که روز وصل دلم را قرار باید و نیست



+ نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 03:09 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



ای سراپایت سبز....مرا به خاطر زردیم ببخش!

همیشه تمام گلوله ها برای دشمن نیست

گاه باید آخرین گلوله را

برای خودت نگه داری

دوستت دارم

آن گونه که سربازی در محاصره دشمن

آخرین گلوله اش را


((سید امید قدسی زاده))



+ نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1395 ساعت 10:27 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



به یاد آن کسی که چشم هایش برده جانم را تفأل میزنم هر شب مفاتیح الجنانم را

کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال

در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی...

 

"حامد عسکری"



+ نوشته شده در دوشنبه 28 تیر 1395 ساعت 01:52 ب.ظ توسط تینار | نظرات()



رها نمی کند ایام کنار منش...که داد خود بستانم به بوسه از دهنش!!

لبت زین سان که بی پروا به مهمانیم می خواند

 سیاوش نیزاگرباشم زکف رفته ست پرهیزم...

 

"حسین منزوی" 

 



+ نوشته شده در دوشنبه 21 تیر 1395 ساعت 04:18 ق.ظ توسط تینار | نظرات()



....


دل هامان به سانِ کاروانسرا

در ابتدای جوانی، پر رفت و آمد و شلوغ

زمان كه بگذرد، گه گاهى قدیمی‏ ترها و آشناترها سراغش مىآیند

جلوتر اما؛ شاید یك دو آشنای قدیمی راه كج كنند،‌ آن هم محض تجدید خاطره
و در آخر فقط خودش میماند و خدای خودش.

پر از خاطره و یادگار از مسافرهایی كه آمدند و مهمان شدند و رفـ ـتـ ـنـ ـد...





+ نوشته شده در یکشنبه 13 تیر 1395 ساعت 03:37 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



حضورت فیزیکی نیست که از نبودنت بترسم.....

شخصیت هایی در من اند

که با هم حرف نمی زنند

که همدیگر را غمگین می کنند

که هرگز دورِ یک میز غذا نخورده اند

شخصیت هایی در من اند

که با دست هایم شعر می نویسند

با دست هایم اسکناس های مُرده را ورق می زنند

دست هایم را مُشت می کنند

دست هایم را بر لبه ی مبل می گذارند

و هم زمان

که این یکی می نشیند

دیگری بلند می شود٬ می رود

شخصیت هایی در من اند

که با برف ها آب می شوند

با رودها می روند

و سال ها بعد

در من می بارند

شخصیت هایی در من اند

که در گوشه ای نشسته اند

و مثلِ مرگ با هیچ کس حرف نمی زنند

شخصیت هایی در من اند

که دارند دیر می شوند

دارند پایین می روند

دارند غروب می کنند

و آن یکی هم نشسته است

روبه روی این غروب٬ چای می خورد

شخصیت هایی در من اند

که همدیگر را زخمی می کنند

همدیگر را می کُشند

همدیگر را

در خرابه های روحم خاک می کنند

من امّا

با تمام شخصیت هایم

دوستت دارم


((گروس عبدالملكیان))



+ نوشته شده در شنبه 12 تیر 1395 ساعت 11:00 ق.ظ توسط همزاد | نظرات()



خسته م......

پیغمبرم که چوبش ابزار ناتوانی است
شیخم که کار خوبش می خوردن نهانی است

از هر دری بگویم می ریزد آبرویم
بگذار تا نگویم در من چه داستانی است

غم های ممتدی بود...دل،ساقی بدی بود
جامم لبالب اما چشمم ته استکانی است

هرکس هرآنچه می خواست برآن فزود از آن کاست
دل نیست این که دارم دیوارمهربانی است

آن شاعرم که بعد از ده سال شعر گفتن
یک دید دارم آن هم نامش ندیده بانی است ....


+ نوشته شده در سه شنبه 8 تیر 1395 ساعت 04:50 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



چه آمد بر سرم خود نفهمیدم!

آسمانها گله دارند؛ زما سیر شدید
بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید ز گهواره تان
وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن ” بار امانت ” چه بلا آوردید
که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید

هر چه دفتر، ورقی بود به توصیف شما
یادتان رفته که با دست که تحریر شدید

همه جان و همه احساس رهاتان کردیم
چه گذشته است؟ به بی روحی تصویر شدید

صورتی مانده از آن سیرت و آن هم بی اصل
بس که هر آینه در آینه تکثیر شدید

دیو می رفت در این چشمه به تطهیر رسد
بر شمایان چه گذشته است که تبخیر شدید

باز هم موعظه تان راه به تاثیر نبرد
آسمانها! که به یک شعبده تسخیر شدید

ما که تبخیر شماییم، شمایان آیا
روی این خاک چه دیدید که تقطیر شدید.....

+ نوشته شده در سه شنبه 8 تیر 1395 ساعت 10:48 ق.ظ توسط همزاد | نظرات()



در اندرون من خسته دل ندانم که کیست.....

ماجرا خیلی ساده بود
من فقط رفتم تا عطر بخرم
آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد.
هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..
ce parfum est costume pour vous
یعنی این عطر خیلی به شما می آید!
بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.
گفتم نه
اشتباه میکنید
این عطر اصلا به من نمی آید!
لطفا عوضش کنید.
شیرین باشد و خنک!
با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است.
موقع رفتن گفت ببخشید:
اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.
خندیدم و زدم بیرون.
درست میگفت بنده ی خدا...
اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد.
به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....
اصلا ولش کن
من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم.
مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!
یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!
یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!
من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم.
شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...
نمیدانم
اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!
کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..
تو چرا نمیروی از من!؟
هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!
اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد از  این حرف ها بزند.
هر چند میدانستم اما رفتم
میدانی.... .
خودزنی فقط این نیست که
چاقو برداری و بیفتی به جانت
یا خودت را به در دیوار بزنی
یا چه میدانم
با سر بروی توی شیشه!
گاهی گوش دادن یک آهنگ
پیاده روی در یک خیابان
یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر

از خودزنی هم خود زنی تر است... .
تو چرا نمیروی از من؟



+ نوشته شده در سه شنبه 8 تیر 1395 ساعت 10:45 ق.ظ توسط همزاد | نظرات()



در مانده ام به درد دل بی علاج خویش!

وقتی تلفن زنگ می زند

یعنی از یاد نرفته ای

حتی اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند

ببین دوست من!

در این دنیا خیلی از آدم ها هستند که

شماره شان حتی به اشتباه گرفته نمی شود...

در مانده ام به درد دل بی علاج خویش



+ نوشته شده در یکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت 08:26 ق.ظ توسط همزاد | نظرات()



ساقی کجاست تا که ببیند این خمار از جام وباده ی دهنت شنگ می شود...

حکایت من دور از تو مانده، اینگونه ست:

خماروخسته ام ونیست قطره ای در خم!

 

 

"حسین دهلوی"

 




+ نوشته شده در پنجشنبه 6 خرداد 1395 ساعت 09:18 ق.ظ توسط تینار | نظرات()



به هر در میزنم اما...تو از من در نمی آیی

برو ای عقل مگو عشق چنان است و چنین

پادشاه است براو چون و چرایی نرسد....

 

"شاه نعمت الله ولی"



+ نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 09:49 ب.ظ توسط تینار | نظرات()



ای بهار آرزو، بر سرم سایه فکن...

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن


 ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

ای بهار آرزو، بر سرم سایه فکن...

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر


تا که گلباران شود کلبه ی ویران من....



+ نوشته شده در جمعه 27 فروردین 1395 ساعت 04:47 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



از بهار تقویم می ماند ...از من استخوانهایی که تو را دوست داشتند!

به جای شکر گاهی صخره ها در گریه می گویند

چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را !





+ نوشته شده در چهارشنبه 25 فروردین 1395 ساعت 11:22 ق.ظ توسط همزاد | نظرات()



مارا بسان هیزم تر در فراق تو...نیمی درآب ونیمه دیگر درآتش است

ای برسر سودای تو شده سرها برباد

دور از توچنانم که تنی بی بدن افتد...

 

"بهار"

 

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1395 ساعت 07:25 ب.ظ توسط تینار | نظرات()



از عکسِ تو و بغض همین قدر بگویم...دردا که چه شب ها..که چه شب ها..که چه شب ها....!

شانه ات را دیر اوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از ان بال و پرم را باد برد...



+ نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 09:16 ق.ظ توسط همزاد | نظرات()



مرا امشب بهاری کن، بهاری... که شاید از زمستان برنگردم!‏

کاش کسی می‌آمد
کسی می‌آمد از او می‌پرسیدم
کدام کلمه، چراغِ این کوچه خواهد شد
کدام ترانه، شادمانیِ آدمی
کدام اشاره، شفای من؟

http://s2.picofile.com/file/7178063438/377164_177300792358051_151415531613244_354131_525318376_n.jpg



+ نوشته شده در یکشنبه 15 فروردین 1395 ساعت 10:20 ب.ظ توسط همزاد | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 24 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]